حال هیچکدام از ما خوب نیست عمو...حال تو خوب است؟ کِیفت عجیب پیش زنعمو کوک است نه؟ دیشب چطور بود؟ سخت نبود هان؟ درد داشت نه؟...
نبودن تو که عجیب درد دارد ، عجب سرمای نبودنت به استخوان همه ی ما نفوذ کرده، عجیب است که صدای خنده هایت در گوشم زنگ بزند؟ یا مثلا ظاهر صورتت از جلویِ چشمانم نرود؟ باورت میشود تمام خاطراتمان را زیر و رو کردم؟؟ دلم بغل کردن تو را میخواهد نه هیچکس دیگر...
دلم قربان صدقه رفتن هایت را میخواهد همان ها که در نوع خودش بی نظیر بودند....دلم اسم گذاشتن های تو را میخواهد... دلم صدای خنده هایت را میخواهد...دلم چند روزیست عجیب بغض دارد عمو...دلم داد زدن میخواهد ...داد ِ این درد ِ بزرگ را.... دلم ... دلم ..... تورا میخواهد
پ .ن : دیدارمان رفت به قیامت...
برچسب:
نویسنده: باران مرادی